سلام.
معذرت میخوام....فقط همین....
رسم وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی رو درست به جا نیاوردم....
دونه دونه دوستامو به راحتی از دست دادم چون مدت ها بود ازشون سراغی نگرفته بودم...
البته معرفت و مهربونی اونایی که برای هر پست من نظر میذارن و اصلا به روم نمیارن که چقدر در مقابلم بزرگواری میکنن همیشه یادم هست!!!
انگار این روزا انگشتام با خودکار و کاغذ بهتر کنار میان تا با این مربع های سیاه رنگ روی کیبورد!
اینکه احساس میکنم کلی حرف دارم ولی نمیگم نمیدونم خوبه یا نه!
دلمشغولی دارم...
دلگرفتگی دارم...
ذوق و هیجان دارم...
حتی خبر خوب دارم....
ولی نمیدونم چرا یه حس خود آگاهی بهم اجازه صحبت کردن نمیده و تنها هم دم من این روز ا خواهره کوچیکمه که بعد از ظهر ها خسته و هلاک از دانشگاه میرسه و من همیشه مزاحم خواب و استراحتشم...
اینکه نمیتونم احساساتمو بیان کنم نمیدونم خوبه یا نه....
دلم برای صدیقه پر میکشه...مدام بهش فکر میکنم ولی به محض دیدنش هیچ کدوم از حرفایی که میخواستم بهش بگمو یادم نمیاد...
دلم برای نیلوفر یه ذره میشه...باهاش قرار میذارم...وقتشو میگیرم ولی نمیتونم بهش بگم چقدر دوسش دارم...
نمیتونم به فرزانه بگم که اخیرا خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم و تمام تلاشمو دارم میکنم که درکش کنم ...
نمیتونم به سارا (یکی از دوستان)نشون بدم که چقدر از رتبه کارشناسی ارشدش خوشحال شدم و برای قبول شدنش چقدر دعا میکنم....
سه بار گوشی موبایلو برداشتم و توی کانتکتام اسم صدیقه رو پیدا کردم تا بهش زنگ بزنم و بگم برای سال آیندمون چه فکرایی تو سرمه...دوس داشتم بهش بگم گروه بی نظیره " صدسا"(یعنی صدیقه و سارا) از ابتدای تیرماه دوباره با تمام وجود به سمت یک هدف مشخص حرکت میکنه ان شالله...ولی نتونستم....گوشیو قطع کردم...با اینکه مطمئن بودم از شنیدن حرفام خوشحال میشه....
اتفاقای خوبی این روزا در حال افتادنه.من رتبه های خوبی توی کنکور کارشناسی ارشد اوردم و به راحتی شهرستان روزانه قبول میشم و بر خلاف دوره لیسانس خانوادم هیچ گونه مخالفتی با رفتن من ندارن اما من فقط و فقط دانشگاه امیر کبیرو میخوام و فقط سیما و صدیقه میدونن که چرا امسال بهش نرسیدم...
دلم میخواد گوشیو بردارم زنگ بزنم به بسامه و ارکیده و شادی و تپلی و مرضیه و....ولی نمیدونم چرا رو واژه ها و کلامم قفل خورده....
حالم اصلا بد نیست....نه ناراحتم نه عصبی نه افسرده...اما این تغییر نا خواسته رو عمرا نمیتونم بپذیرم...خب من وقتی میرفتم رو منبر وصیقه میذاشتن تا حرف زدنو تعطیل کنم ...حالا چی شده؟
دوس دارم یه هفته برم خونه عمم اینا پیش مینا...یه هفته هم برم خونه راضیه اینا....یه هفته برم خونه مجردی عمه کوچیکم....دلم میخواد برم...ولی تحمل دوری خانوادم به خصوص سیما رو اصلا ندارم...
تا حالا شده احساس کنید خیلیا که دوسشون دارید بهتون بی توجه شدن؟تا حالا شده دلتون بخواد دوباره محبتشونو به سمت خودتون جلب کنید؟
+چند روز پیش یه یارو از مترو تا سر چهار راه خونمون هی پیس پیس میکرد میگفت خانوم چادری میشه یه دیقه وقتتونو بگیرم؟ گفتم من متاهلم آقا مزاحم نشو...گفت دروغ نگو حلقه نداری که....
منم قاط زدم گفتم شما بیا....سر چهار راه یه پاسگاه پلیسه..من اونجا با شما صحبت میکنم...خیلی مودبانه خداحافظی و عذر واهی کرد و رفت...اخیرا نیاز به یه حلقه رو تو انگشت دست چپم احساس میکنم....متاسفانه وقاحت بعضیا ایجاب میکنه که نقش یه زن متاهل رو بازی کنم....
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
در آستانه اتمام بیست و سه سالگی و شروع بیست وچهار سالگی با خودم عهد میبندم و به عظمت خدای خودم سوگند میخورم که تحت هیچ شرایطی برای مردم زندگی نکنم....۲ سال از زندگی من فدای مردم شد!!!!خااااااک بر سره من!!!!
مردم چی میگن؟
فلان چیز دهن پر کنه....
بهمان چیز عامه پسنده...
این کارو بکنم این خوشش بیاد....
اون کارو بکنم اون خوشش بیاد....
+++گوره بابای هر کی که از من خوشش نمیاد صلوات......والله.....
+به قول نیلوفر آدم تو یه جای معمولی بالا باشه بهتر از اینه که تو یه جای بالا پایین باشه....
+هر کی نگاهشو برای همدردی با من به این نوشته ها داد ان شالله خدا نگاهشو برای کمک به اون به زندگیش بندازه....