X
تبلیغات
یخ نمیزنم

یخ نمیزنم

عصر یخبندان احساس است ولی...من یخ نمیزنم.

پست ثابت
سلام.

اینجا همان "اینجا دخترانه است" سابق است...

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 14:42 ] [ سارا ] [ ]
يه آرزوي بزرگ دارم...يه چيزي كه...؟؟؟
خب.....همين الان فهميدم كامنتم نميتونم بذارم....

يعني تكنولوژيم تو حلقتون(خيلي اصطلاح سخيف و بيريختيه...ولي افتاده تو دهنم چه كنم؟)

حالا كه نميشه كامنت گذاشت منم هي پست مطلب ميذارم....هي...هي...

مراسم جشن  خونوادگي تولدم فردا برگزار ميشه...بابا ماموريت بود و من بي حضورش نميخواستم بدنيا بيام...

يك سال پيش از دكتر حبيبي ياد گرفتم كه شب تولد ادم شب مهميه و تو كادو و كيك خلاصه نميشه...

يه چيز بگم؟

نميخوام بگم مستجاب ادعوه  ام ولي تا حالا براي هركسي دعا.كردم اكثرا مستجاب شده و با اينكه هميشه سنت حضرت زهرا رو رعايت ميكنمو اول ديگرانو دعا ميكنم بعد خودمو ولي هييييچ وقت ارزوم مستجاب نميشه...

من يه خواسته بزرگ از خدا دارم...يه چيزي كه 

[ شنبه چهارم خرداد 1392 ] [ 0:38 ] [ سارا ] [ ]
سلام.

كامپيوترم  مشكل داره و چند ماهي ميشه كه با گوشي ميام.واسه همين نميتونم جواب كامنتا رو بدم چون جواب ميفته دقيقا وسط  كامنت...

واسه همين بازم فقط ميتونم بگم شرمندم....

ممنون از تبريكاتي كه براي تولدم گفتين...

مرسي كه منو يادتون نميره....

مرسي كه با اس ام اس جوياي حالميد...

من شكر خدا عااااليم....

تنها مشكلم خراب شدن لب تابه كه ان شالله بزودي ويندوزشو  عوض ميكنم....

خععععلي حرف دارم...خعععلي...

[ شنبه چهارم خرداد 1392 ] [ 0:18 ] [ سارا ] [ ]
این نه منم!
سلام.

معذرت میخوام....فقط همین....

رسم وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی رو درست به جا نیاوردم....

دونه دونه دوستامو به راحتی از دست دادم  چون مدت ها بود ازشون سراغی نگرفته بودم...

البته معرفت و  مهربونی اونایی که برای هر پست من نظر میذارن و اصلا به روم نمیارن که چقدر  در مقابلم بزرگواری میکنن همیشه یادم هست!!!

انگار این روزا انگشتام با خودکار و کاغذ بهتر کنار میان تا با این مربع های سیاه رنگ روی کیبورد!

اینکه احساس میکنم  کلی حرف دارم ولی نمیگم نمیدونم خوبه یا نه!

دلمشغولی دارم...

دلگرفتگی دارم...

ذوق و هیجان دارم...

حتی خبر خوب دارم....

ولی نمیدونم چرا یه حس خود آگاهی بهم اجازه صحبت کردن نمیده و تنها هم دم من این روز ا خواهره کوچیکمه که بعد از ظهر ها خسته و هلاک از دانشگاه میرسه و من همیشه  مزاحم خواب و استراحتشم...

اینکه نمیتونم احساساتمو بیان کنم نمیدونم خوبه یا نه....

دلم برای صدیقه پر میکشه...مدام بهش فکر میکنم ولی به محض دیدنش  هیچ  کدوم از حرفایی که میخواستم بهش بگمو یادم نمیاد...

دلم برای نیلوفر یه ذره میشه...باهاش قرار میذارم...وقتشو میگیرم ولی نمیتونم بهش بگم چقدر دوسش دارم...

نمیتونم به فرزانه بگم که  اخیرا خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم و تمام تلاشمو دارم میکنم که درکش کنم ...

نمیتونم به سارا (یکی از دوستان)نشون بدم که چقدر از رتبه کارشناسی ارشدش خوشحال شدم و برای قبول شدنش چقدر دعا میکنم....

سه بار گوشی موبایلو برداشتم و توی کانتکتام اسم صدیقه رو پیدا کردم تا بهش زنگ بزنم و بگم  برای سال آیندمون چه فکرایی تو سرمه...دوس داشتم بهش بگم گروه بی نظیره " صدسا"(یعنی صدیقه و سارا) از ابتدای تیرماه دوباره با تمام وجود به سمت یک هدف مشخص حرکت میکنه ان شالله...ولی نتونستم....گوشیو قطع کردم...با اینکه مطمئن بودم از شنیدن حرفام خوشحال میشه....

اتفاقای خوبی این روزا در حال افتادنه.من رتبه های خوبی توی کنکور کارشناسی ارشد اوردم و به راحتی شهرستان روزانه قبول میشم و بر خلاف دوره لیسانس خانوادم هیچ گونه مخالفتی با رفتن من ندارن  اما من فقط و فقط دانشگاه امیر کبیرو میخوام  و فقط سیما و صدیقه میدونن که چرا امسال بهش نرسیدم...

دلم میخواد گوشیو بردارم زنگ بزنم به بسامه و ارکیده و شادی و تپلی و مرضیه و....ولی نمیدونم چرا رو واژه  ها و کلامم قفل خورده....

حالم اصلا بد نیست....نه ناراحتم نه عصبی نه افسرده...اما این تغییر نا خواسته رو عمرا نمیتونم بپذیرم...خب من وقتی  میرفتم رو منبر وصیقه میذاشتن تا حرف زدنو تعطیل کنم ...حالا چی شده؟

دوس دارم یه هفته برم خونه عمم اینا پیش مینا...یه هفته هم برم خونه راضیه اینا....یه هفته برم خونه مجردی عمه کوچیکم....دلم میخواد برم...ولی تحمل دوری خانوادم به خصوص سیما رو اصلا ندارم...

تا حالا شده احساس کنید خیلیا که دوسشون دارید بهتون بی توجه شدن؟تا حالا شده دلتون بخواد دوباره محبتشونو به سمت خودتون جلب کنید؟

+چند روز پیش یه یارو  از مترو تا سر چهار راه خونمون هی پیس پیس میکرد  میگفت خانوم چادری میشه یه دیقه وقتتونو بگیرم؟ گفتم من متاهلم آقا مزاحم نشو...گفت دروغ نگو حلقه نداری که....منم قاط زدم گفتم شما بیا....سر چهار راه یه پاسگاه پلیسه..من اونجا با شما صحبت میکنم...خیلی مودبانه خداحافظی و عذر واهی کرد و رفت...اخیرا نیاز به یه حلقه رو تو انگشت دست چپم احساس میکنم....متاسفانه وقاحت بعضیا ایجاب میکنه که  نقش یه زن متاهل رو بازی کنم....

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

در آستانه اتمام بیست و سه سالگی و شروع بیست وچهار سالگی با خودم عهد میبندم و به عظمت خدای خودم  سوگند میخورم که تحت هیچ شرایطی برای مردم زندگی نکنم....۲ سال از زندگی من فدای مردم شد!!!!خااااااک بر سره من!!!!

مردم چی میگن؟

فلان چیز دهن پر کنه....

بهمان چیز عامه پسنده...

این کارو بکنم این خوشش بیاد....

اون کارو بکنم اون خوشش بیاد....

+++گوره بابای هر کی که از من خوشش نمیاد صلوات......والله.....

+به قول نیلوفر آدم تو یه جای معمولی بالا باشه بهتر از اینه که تو یه جای بالا پایین باشه....

+هر کی نگاهشو برای همدردی  با من به این نوشته ها داد ان شالله خدا نگاهشو برای کمک به اون  به زندگیش بندازه....

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:16 ] [ سارا ] [ ]
تابع سینوسی...
چند وقت پیش یه کیف سی دی قدیمی تو کوشک ییلاقی(!) پیدا کردم که توش پر از فیلما و کارتونا و اهنگ های حدودا ۱۰ سال پیش بود.بین سی دی ها چشمم خورد به یه سی دی  که روش  با ماژیک ابی و یه دست خط افتضاححح نوشته بود" ایرانی-تصویری"..

از روی کنجکاوی گذاشتمش تو لپ تاب و فایلو باز کردم و تازه یادم اومد جریان از چه قراره.

ده سال پیش یعنی تابستون سوم راهنمایی یکی از اقوام برای عروسی داییم یه سی دی شوی تصویری داده بود تا من و سیما باهاش تمرین رقص  کنیم برای عروسی دایی.چون مامانه من یدونه دختره خانوادست و من وسیما تنها مجلس گرم کن های فامیل مادری هستیم و تو این کار تبهر یا (تبحر؟؟؟) خاصی داریم و  یک چشمه کوچیکشو مینا دختر عمم سر نامزدی حمید رضا پسر عمم  دیده....مگه نه مینا؟(اسممو گذاشتن مسئول هوووووو)

خلاصه من و سیما اون سال هر روز از ۸ صبح تا  بووووق سگگگ پای این لامصصصب بودیم و جالب ترش اینه که اصلا هم نمیرقصیدیم و مثل ماست خیار  زل زل به تلویزیون نگاه میکردیم....

آهنگای موجود در سی دی:

نمره بیست کلاسو نمیخوام...... (ایکون هوووووووغ)

شهرام شپره همه رنگش....(ایکون تهوع)

بوشو بوشو تورو نخوام.....(اینو دوس دارم...)

بگو منو کم داری بگو.....(اخه با این میشه رقصید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

یعنی از لحظه ورود سی دی به دستگاه  تا تموم شدنش من  انقققققدر به خودم فحش دادم  و خودمو آق کردم که به گمونم از نفرین خودم  نتونم عاقبت بخیر بشم....

بعدش یهو یادم ا فتاد چند سال قبل که با بابا رفته بودیم انباری رو تمیز کنیم بابا یه کارتون خییییلی بزرگ بهم داد با دو تا کیف بزرگ چرمی و گفت نگاشون کن..

کیفا رو باز کردم دیدم توش پر از لوح تقدیرا و  دفتر خاطرات ها و داستان هایی که  تو دوران دبستان نوشته بودم و شعرایی که تو راهنمایی گفته بودم  و کتابای اینگلیسی که بابا برام خریده بود و توش با همون خط بچگونه ترجمه شونو نوشته بودمو  یه کارتون پر از کتاب قصه  بود....

بعد از دیدن اون سی دی مذکور واقعا یه لحظه به این فکر کردم که چه روند نزولی رو تو زندگیم طی کردم....کودکی من پر از خاطراته قشنگه...پر از افتخار...پر از چیزایی که سرمو میگیرم بالا و فریاد میزنم که مال من بودن....اختیارم کاملا دست پدر و مادرم بود و اونا منو به بهترین شکل ممکن تربیت کرده بودن اما با شروع نوجوونی خاطراتم شکل مبتذل به خودش گرفت و دیگه خبری از کتاب و  نوشته و  دفتر خاطرات توش نیست و پر از سی دی و فیلم و ...است..

البته اینو بگم که دوران دبیرستانم از سال دوم به بعد باز یه رشد درست و حسابی داشتم  به روزای اوج خودم برگشتم و  الان با خوندن خاطراتشون و با مرور کردن  یادگاریا بازم خدارو شکر میکنم که اون روند نزولی دوباره شکل صعودی به خودش گرفت و  خلاصه نمودار زندگی من شد شکل یه تابع سینوسی....

اما این روزا یه جور قشنگی گیجم...نمیدونم چجوری توصیفش کنم....یه خلا قشنگی که اروم اروم داره با باورای خیلی خوشگلی پر میشه...

 یه مکثی که اصلا شبیه بی تفاوتی نیست حتی اگه ظاهرش شبیه اون باشه...

احساس میکنم میشه ادم درونشو خالی کنه و دوباره پر کنه...

خیلی حرف واسه گفتن دارم  یهو مغزم خالی شد اصلا بنا بود یه چیز دیگه بنویسم....

+رفتم نمایشگاه گل و گیاه...عکساشو یا امشب یا فردا براتون میذارم....

+تو این شماره دانستنی ها نوشته بود آتشفشان ساکوراجیما تو ژاپن هنوز فعاله و هر روز باعث ایجاد صاعقه میشه داشتم فکر میکردم چرا از ش برق نمیگیرن؟؟؟مسئولین پاسخگو باشن لدفا...

+هیچ شناختی نسبت به کاندیدای این دوره ریاست جمهوری ندارم و اصلا نمیدونم بر  چه اساسی  اینا کاندید شدن....و البته منتظر کاندید شدن یه نفرم که احتمالا شمام حدس میزنید کی باشه که اگر اون کاندید بشه به خدا قسم وضو میگیرم و بهش رای میدم چون الان فقط اونه که میتونه به داد کشورمون برسه...

+یه خانوم چادری  و محجبه تو مترو گفت این چه ایستگاهیه؟ گفتم ایستگاه امام خمینی...اخم کرد و با صدای بلند گفت اون امام  شماست...نه مال ما...واسه چی اول اسم همه امام میارین...

خانومه:

من:

ایستگاه مترو:

مردم:

لایه اوزون:

سیما احتمالا:

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:6 ] [ سارا ] [ ]
هستم!
من هستم....همین جاهام!

.

.

.

.

..

.

.

.

 

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:35 ] [ سارا ] [ ]
من شاكيم....
خوش به حال تمام كسايي كه نازشون خريدار داره...

والله ما كه خودمونم جر بديم هيچ كس به هيچ جاش ما رو حساب نميكنه....



تا حالا  شده احساس كنين انگل جامعه شدين؟؟؟

شايد هيچ مدركي عليه شما وجود نداشته باشه ولي  بازم خودتونو  انگلي بيش نميبينيد...من امشب همچين حسي دارم.

خودموني بگم امشب حسابي فسسسسسسسسسم  در رفت و يه دل سييييير گريه كردم و به زمين  و زمان بد وبيراه گفتم.

پ.ن،

دكتر فرهنگ عزيز نسخه هات بدرد من نميخوره....

كاش با برق كار ميكردم تا امشب پريزمو بزنم به  پريز تلفن و بسوزم تا جماعتي از شررررم خلاص شن...

من ادم بدي نيستم...فقط يكم براي دفاع از خودم لالم....همين.

سيما كه وكيل شه پروندمو ميسپرم بهش...ميخوام از خودم شكايت كنم....

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 1:30 ] [ سارا ] [ ]
ليست سياه
من از افراد زير شكايت دارم.

...

...

...

...

...

...

...

سارا

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 1:30 ] [ سارا ] [ ]
خدايا عاشقتم....

كاش  مادي بودي تا بغلت ميكردم...بوست ميكردم...انقد محكم كه صورتت قرمز بشه و  تفمو از رو صورتت پاك كني....

خيلي مخلصتم....اصن چاكرتم....اصن كوچيكتم...اصن يه وضعي ميخوامت....

چقد نزديكي.....چقد همه جا پري...چقد همه جا از تو پره....

چقد  عزيزي....قربونت بشم الهي....بوووووس....

پ.ن:ديروز يكي ازم پرسيد تو اين سن و شرايطي كه داري خدا رو چجوري ميبيني.

بهش گفتم تصور من از خدا يه اقيانوس بزرگه كه تمام كاعنات  تو اين اقيانوس شناورن...

احساس ميكنم مثل يه جنين تو دل خدام...مثل يه بچه تو بغل خدام...

انگار وجود من بخشي از وجود اونه...انگار من يه يه تيكه از خدام....انگار ما يه تيكه از خداييم....

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 16:40 ] [ سارا ] [ ]
خدايا عاشقتم....

كاش  مادي بودي تا بغلت ميكردم...بوست ميكردم...انقد محكم كه صورتت قرمز بشه و  تفمو از رو صورتت پاك كني....

خيلي مخلصتم....اصن چاكرتم....اصن كوچيكتم...اصن يه وضعي ميخوامت....

چقد نزديكي.....چقد همه جا پري...چقد همه جا از تو پره....

چقد  عزيزي....قربونت بشم الهي....بوووووس....

پ.ن:ديروز يكي ازم پرسيد تو اين سن و شرايطي كه داري خدا رو چجوري ميبيني.

بهش گفتم تصور من از خدا يه اقيانوس بزرگه كه تمام كاعنات  تو اين اقيانوس شناورن...

احساس ميكنم مثل يه جنين تو دل خدام...مثل يه بچه تو بغل خدام...

انگار وجود من بخشي از وجود اونه...انگار من يه يه تيكه از خدام....انگار ما يه تيكه از خداييم....

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 16:39 ] [ سارا ] [ ]
یا لثارت الحسین!
امروز یکی از مبارک ترین و بهترین روزای زندگی من بود...خبرای خیلی خوبی به گوشم رسید و کلی برای خودم خرید کردم  خبر ازدواج دو تا از فامیلامونو شنیدم...خلاصه خیلی روز خوبی داشتم...

یهو دلم هوای کربلا رو کرد و یاد امام حسین افتادم...رفتم  یو.توب  و  چند تا کلیپ از حرم امام حسین و ارباب ابالفضل نگاه کردم ...اخه همیشه بدم میاد موقع عزا و گریه و گرفتاری و خورشت غیمه یادشون بیفتم...

خیلی اتفاقی برخورد کردم با یه کلیپ از مراسم عزاداری  تو یکی از شهرستان ها که اسمشو نمیبرم....

وسط حیاط یه اتیش  بزرگ درست کرده بودن و همونطور که اتیشو ردیف میکردن همش به ابوبکر و عمر و عثمان بد و بیراه میگفتن...

 و وقتی یه بستر از ذغال گداخته درست شد یه مستطیل بزرگ ساختن با ذغالای داغ و گداخته و قرمز.بعدم شروع کردن به سینه زنی...وسطای مراسم کسی که بهش میگفتن حاج اقا  اولین نفر از روی این بستر ذغال رد شد و پشت سرش هفت هشت تا جوون و نو جوون  از روی این ذغالا رد شدن .

باورتون نمیشه چجوری نعره میزدن و امام حسینو صدا میزدن ولی  حاضرم خدا رو شاهد بگیرم که  فریاداشون از روی سوزش  ذغال بود نه سوزش قلب...

اخه واقعا این کار حماقت نیست؟

خدا این بدنو به ما امانت نداده؟

...اخه تو با راه رفتن رو بستر ذغال مثلا میخوای چه همزاد پنداری ای بکنی  با امام حسین و خاندانش...

گذشته از همه اینا  به چه حقی  ما به خودمون اجازه بدیم به عایشه و ابوبکر و عمر و عثمان فحش بدیم...مگه غیر از اینه که  تو این کشور  افرادی زندگی میکنن که سنی هستن و  این افراد براشون مقدسن...مگر غیر از اینه که ما از  گذشته های دور دعوت شدیم که  مانع تفرقه بین شیعه و سنی بشیم...مگه غیر از اینه که همونایی که بهشون ناسزا میگن  مسلمون بودن آخه؟

من واقعا برام سوال پیش اومده...ما چه حقی داریم مقدسات دیگرانو زیر پا بذاریم؟  روز عاشورا امام حسین  رو ول کرده چسبیده  به  کسایی که هیچ ارتباطی بهش ندارن...اخه تو انقدر مسلمونی و شیعه ای  روز عاشورا  رو بذار واسه امام خودت...چار خط قران بخون اخه...

یه کلیپ دیگه هم دیدم از مراسم قمه زنی  یه پیر مردی با یه قمه میزد تو سرش خون تمام لباس و صورتشو گرفته بود..

خدا  شاهده اینا حماقته نه دین داری....

اینا مشکل روانیه ..نه عشق به امام حسین.

ما مالک هیچی تو این دنیا نیستیم..حتی بدن خودمون.این بدن به ما ودیعه داده شده تا ازش استفاده کنیم....  نه اینکه قمه بزنیم تو سرمون تازه سفیدم بپوشیم که خونش بیشتر به چشم بیاد.....

 

[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 1:21 ] [ سارا ] [ ]
جرات داشته باش و يه رد و نشوني از خودت بذار...مردونگي به سبيل و چيزاي ديگه نيست...مردونگي  يه صفته كه تو نداري....

وقتي حرف ميزني لاقل مردونه وايستا و جوابشو بگير....

بنظر مياد ادم متوسطي هستي...متوسط رو به پايين....شايدم....


[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 22:48 ] [ سارا ] [ ]
سلاملیکم....

یه توضیحی داشتم درباره پست های (بی مخاطب)

یه وقتایی که از موضوعی یا اتفاقی یا کسی ناراحت میشم فقط حرف زدن درباره اون موضوع و راستش بد و بیراه گفتن ارومم میکنه...پست های بی مخاطب تلمباری از ذهن اشفته من تو لحظات عصبانیت و ناراحتی و گرفتگیه که مسلما  مملو از واژه های رکیک و بی سر و تهه....

بعد از یک ساعت هم تمام نوشته هاش پاک میشه و فقط روز و تاریخ اون پست برای من یادگار میمونه...

اهمین!

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 23:30 ] [ سارا ] [ ]
سلاملیکم....

یه توضیحی داشتم درباره پست های (بی مخاطب)

یه وقتایی که از موضوعی یا اتفاقی یا کسی ناراحت میشم فقط حرف زدن درباره اون موضوع و راستش بد و بیراه گفتن ارومم میکنه...پست های بی مخاطب تلمباری از ذهن اشفته من تو لحظات عصبانیت و ناراحتی و گرفتگیه که مسلما  مملو از واژه های رکیک و بی سر و تهه....

بعد از یک ساعت هم تمام نوشته هاش پاک میشه و فقط روز و تاریخ اون پست برای من یادگار میمونه...

اهمین!

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 22:52 ] [ سارا ] [ ]
بی مخاطب.
[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 0:19 ] [ سارا ] [ ]
اره گلم....
دیدین بعضیا همش میگن (گلم)؟

سلام گلم.

خوبی گلم؟

مرسی گلم..

دلم میخواد بزنم نصفشون کنم....اره گلم.(ایکون خشم)

[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 20:56 ] [ سارا ] [ ]
اصن یه وضی...
*سلاملیکم.

*هم اکنون صدای من را از بازار شام میشنوید....(منظورم اتاقمه!!)هنوز فصل امتحانا نشده این وضعیته منه...واااای به حال شروع امتحانات.

*عاقا  ما همه حرفامون فیل داره لامصصصب....الان همه چی مونده تو گلوم...حوصله ندارم پست رمزی بذارم بعد بیام یکی یکی به همه رمزشو بدم...البته  پست رمزی گذاشتن یه هیجان خاصی داره اونم  اینه که  خواننده خاموشا اصن یه وضی روشن میشن  بعضیاشونم  که باهات لجن کنف میشن همچین جیگره ادم حال میاد...

*الان یکی از نگرانیای زندگیم اینه که این شارژ لامصصصصب لب تابم  داره  جون میکنه...شپل تو برقه ...اینجا من با کمبود پریز مواجهم...کمک...

*دیروز یه بچه هه  تو مترو  دستشو تا ارنج کرده بود تو دماغش ...یکم دیر تر بهش چپ چپ نگاه میکردم غده هیپوفیزشو از همون سوراخ چند میلی متری میکشید بیرون...

* جمعه سالگرد پدر بزرگم بود(خدا رفتگان شما رم بیامرزه) یه یارو رو  چزوندم کیییف کردم.....بگو شییییییره......ماجراشو تو پست بعدی میگم....

*داییم ادرس یه کتابفروشی درست و حسابی رو تو سرچشمه بهم داده.پیداش کنم ادرس دقیقشو میذارم برای کسایی که مثل من کرم کتاب دارن...

*چرا دیگه وبلاگ نویسی هیجان سابقو نداره؟؟؟وبلاگم وبلاگای قدیم....

*ما پارسال نصف طایفمون مردن و هر روز ختم و خیرات داشتیم ..حالا امسال هر روز باید بریم سالگرد همونایی که پارسال مردن...اصن یه وضعی...

*صدای خروس میدم.....گلوم عفونت کرده ...

*از دوشنبه رسما مهندس میشم...توضیحات داره حال نوشتنشو ندارم ولی اینو بدونید که من از دوشنبه ساعت ۹ صبح رسما مهندسی خودمو اعلام میکنم..

*یه اام اس برام اومده بود:

یه وان حمومم نداریم بریم توش خودکشی کنیم..خیلی با کلاسه..

همچین رفیقایی دارم من.....

*این قالبه من برای وبلاگم انتخاب کردم؟شبیه بازار میوه و تره باره...

*یه چوب پنبه هایی هست برای گوش که فرم میگیره داروخانه ها میفروشن هزار تومنه برای مواقعیه که به سکوت احتیاج داری و هیچ کس درکت نمیکنه...دیشب  بابام یک خرو پفی میکرد که نگو....دیگه خرناس میکشید...صدای سلطان جنگلو از خودش ساطع میکرد...با اعتماد به نفس کامل وسط حالم گرفته بود خوابیده بود نه توی اتاق...عاقا  مگه من تونستم چشم رو هم بذارم؟؟؟تا ۲ بیدار بودم دلمم نمی اومد بیدارش کنم...خلاصه یادم افتاد به این چوب پنبه ها اما مشکلی که پیدا کرده بودم این بود که صبح زود با صدیقه قرار داشتم و ساعت کوک کرده بودم اگه این چوب پنبه تو گوشم میموند صدای ساعتو نمیشنیدم..خلاصه تا سه و نیم هم سرگرم این موضوع بودم تا خوابم برد اذان صبح شد پاشدم واسه نماز...

مردم تو ژاپن دارن از ادرار آب آشامیدنی درست میکنن اونوقت مشکلات منو  ببین.

*نظرات پست قبلو تایید میکنم ...فش ندین....

*عید تموم شدا...کلا فروردین تموم شد...چرا نمیاید وبلاگاتونو آپ کنید؟هاااااااان؟

*اگه الن دستشویی نداشتم ادامه میدادم ولی فعلا بااای....

[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 23:11 ] [ سارا ] [ ]
میبخشم!
وقتی محبت میکنم انتظار پاسخ دارم.منم میتونم به خیلی چیزایی که دارم و  اونا حتی بویی ازش نبردن فخر بفروشم.

منم میتونم مدام بخاطر تمام داسته هایی که اونا رنگشو ندیدن  در قبالشون تکبر کنم.

منم میتونم....

اما نمیخوام.ترجیح میدم خاکی بشم ولی مثل بادکنک تو خالی نباشم.

میخوام بهشون بفهمونم که  هههههیچچچچچی نیستن ولی دلم نمیاد که غرور ادما رو بشکنم.

گاهی از ناراحتی تنها کاری که از دستم بر میاد  اینه که خودمو با گوشه ناخنم سرگرم کنم.

شیطونه میگه بی فرهنگی و بی شعوریشونو به روشون بیارم.

شیطونه میگه انقدر در برابرشون تکبر کنم که  خوار و خفیف بودنشونو به رخشون بکشم.

شیطونه میگه باهاشون قطع رابطه کنم.

شیطونه میگه باهاشون قهر کنم.

شیطونه خیلی چیزای دیگه میگه ولی ...خدا میگه فقط ببخشم.


[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 20:27 ] [ سارا ] [ ]